تو را نمي بخشم نه بخاطر اشكهايي كه برايت مي ريزم. نمي بخشم نه بخاطر روزها و شبهايي كه از تنهايي لرزيدم و فرو افتادم. نمي بخشم ات، نه بخاطر دلي كه روزهاست از دلتنگي جان مي دهد. نمي بخشمَت نه بخاطر اينكه رهايم كردي و رفتي.
نمي بخشمت بخاطر اينكه چنان رهايم كردي كه هيچ هم سفري اين چنين همراهش را در سياهي و ظلمت ناكجا آباد رها نمي كرد .
نمي بخشمت بخاطر همه ي آنچه را كه با بي صاحب كردن دلم باعث شدي؛ مثل سرب داغ فرو دهم .
نمي بخشمت بخاطر اينكه ساده از من گذشتي از كسي كه از تو ساده نگذشت...
نمي بخشمت بخاطر اينكه ترس را بعد از رفتنت به من فهماندي !
نمي بخشمت بخاطر اينكه همه آنچه با تو ساختم را در ظلمت آن شب لعنتي به آتش كشيدي.
نمي بخشمت بخاطر اينكه رفتنت سرمايي را درونم دميد كه شعله ي فروزان هيچ آتشي قطره اي از يخ اش را ذوب نمي كند .
نمي بخشمت، تو دوست داشتنم ،تمام احساسم را، ساده و كوچك پنداشتي .صداي قلبم كه ضجه مي زد شنيدي، فرياد سر دادي كه صداي قلبم كه التماست مي كرد نشنوي !
نمي بخشمت بخاطر اينكه به شعورم در شناختن ات توهين كردي .
نمي بخشمت چون مرا معتاد بودنت كردي .
نمي بخشمت بخاطر آخرين نگاهت كه فرياد مي زد : " تو هرگز وجود نداشتي" ...
امروز و حالا دلم از تمام حرفهاي زيبا نماي، بد سيرت ، بهم مي خورد. از اين سرنوشتي كه براي احساسم رقم زدي بيزارم. از خودم، از تو بيزارم. از صداي خودم، از صداي تو در گوشم، بيزارم. از نگاه يخ زده ام كه به دنبال چشمان بي روحت مي گردند بيزارم. از دستانم كه روزي فكر مي كردم كه ديگر هرگز فاصله انگشتانش خالي نخواهد ماند از دستان تو كه دستانم را واحد كرده بود، بيزارم.
چه پاداش گران بهايي در ازاي ِ عشقم پيشكش ام كردي، دست دلت درد نكند...
|
+| نوشته شده توسط
فائزه م در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387
|