اشعار و جملات زیبا
 
 
 
 
   
    من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی
        ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم
    بلا گردان آن رندم که با زخم دو صد خنجر
     به پیش هر کس و ناکس پی مرحم نمی گردد
|+| نوشته شده توسط فائزه م در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388  |
 
 
 ای چرخ فلك فغان ز بیداری تو
          شادان اَحَدی نگشته در وادی تو
                       در دور جهان به هر طرف می‌گشتم
                                    خوش‌حال كسی نبود ز آبادی تو
 
|+| نوشته شده توسط فائزه م در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388  |
 
 
ای عشق به درد تو سری می‌باید ..... صید تو زمن قوی‌تری می‌باید
من مرغ به یک شعله کبابم، مگذار ...... این آتش را سمندری می‌باید
 
 
|+| نوشته شده توسط فائزه م در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388  |
 هوشنگ ابتهاج...سایه

 

  بـا مـن بـی کـس تـنــــهـا شـده ، یــــارا تـو بـمـان
هـمـه رفــتـنــد از ایــن خـانـه ، خـدا را تـو بـمـان

مـن بــی بــرگ خـــزان دیــــده دگـــر رفــتــنـی ام
تـو هــمــه بـار و بـری ، تــازه بــهــارا تـو بـمـان

داغ و درد اســـت هــمــه نـقـش و نـگـــار دل مـن
بـنـگـر این نـقـش به خون شسته ، نگارا تو بمان

زیـن بـیـابـان گـذری نـیــسـت سـواران را، لـیـک
دل مـن خـوش بـه فـریــبی است ، غـبـارا تو بمان

هـر دم از حـلـقـه ی عـشــــاق پـریـــشـانـی رفــت
بـه سـر زلـــف بـتــــان ، سـلـسـلـه دارا تـو بـمـان

شـهـریـــارا ، تـو بـمـان بـر سـر ایـن خـیـل یـتـیـم
پــــدرا ، یــــارا ، انــــدوه گـــــســـارا ، تـو بـمـان

سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست
کـه سـر سـبـز تـو خـوش بـاشـد ، کــنـارا تو بمان

 

|+| نوشته شده توسط فائزه م در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388  |
 فروغ

 تا نهان سازم از تو بار دگر

راز این خاطر پریشان را

میکشم بر نگاه ناز آلود

نرم و سنگین حجاب مژگان را

دل گرفتار خواهشی جانسوز

از خدا راه چاره می جویم

پارسا وار در برابر تو

سخن اززهد و توبه میگویم

تو برایم ترانه میخوانی

سخنت جذبه ای نهان دارد

گوئیا خوابم و ترانه ی تو

از جهانی دگر نشان دارد

...

|+| نوشته شده توسط فائزه م در سه شنبه دهم شهریور 1388  |
 نگاه کن

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب میشود
چگونه سایه ی سیاه سرکشم
اسیر دست افتاب می شود
نگاه کن
تمام هستی ام خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد

نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود

 

|+| نوشته شده توسط فائزه م در سه شنبه دهم شهریور 1388  |
 فریاد

 

فریاد که سوز دل بیان نتوان کرد             با کس سخن از داغ نهان نتوان کرد

اینها که من از جفای هجران دیدم          یک شمه به صد سال بیان نتوان کرد

|+| نوشته شده توسط فائزه م در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388  |
 دامن کشان

دامن كشان ز ديده من ميروي به ناز

اما به دوستي قسم از دل نمي روي

با سر گراني از بر من ميروي ولي

دانم ز يار غمزده غافل نمي روي

رفتي؟! برو! كه اشك مَنَت راه توشه باد

خُرّم بمان، بدست دعا ميسپارمت

هر جا ميروي ز من خسته ياد كن

هر كجا كه ميروي به خدا ميسپارمت

 

|+| نوشته شده توسط فائزه م در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388  |
 تو را نمي بخشم

 

تو را نمي بخشم نه بخاطر اشكهايي كه برايت  مي ريزم. نمي بخشم نه بخاطر روزها و شبهايي كه از تنهايي لرزيدم و فرو افتادم. نمي بخشم ات، نه بخاطر دلي كه روزهاست از دلتنگي جان مي دهد. نمي بخشمَت نه بخاطر اينكه رهايم كردي و رفتي.

نمي بخشمت بخاطر اينكه چنان رهايم كردي كه هيچ هم سفري اين چنين همراهش را در سياهي و ظلمت ناكجا آباد رها نمي كرد .

نمي بخشمت بخاطر همه ي آنچه را كه با بي صاحب كردن دلم باعث شدي؛ مثل سرب داغ فرو دهم .

نمي بخشمت بخاطر  اينكه ساده از من گذشتي از كسي كه از تو ساده نگذشت...

نمي بخشمت بخاطر اينكه ترس را بعد از رفتنت به من فهماندي !

نمي بخشمت بخاطر اينكه همه آنچه با تو ساختم را در  ظلمت آن شب لعنتي  به آتش كشيدي.

نمي بخشمت بخاطر اينكه رفتنت سرمايي را درونم دميد كه شعله ي فروزان هيچ آتشي قطره اي از يخ اش را ذوب نمي كند .

نمي بخشمت، تو دوست داشتنم ،تمام احساسم را، ساده و كوچك پنداشتي .صداي قلبم  كه ضجه مي زد شنيدي، فرياد سر دادي كه صداي قلبم كه  التماست مي كرد  نشنوي !

 نمي بخشمت بخاطر اينكه به شعورم در شناختن ات توهين كردي .

نمي بخشمت چون مرا معتاد بودنت كردي .

 نمي بخشمت بخاطر آخرين نگاهت كه فرياد مي زد : " تو هرگز وجود نداشتي" ...

امروز و حالا دلم از تمام حرفهاي زيبا نماي، بد سيرت ، بهم مي خورد. از اين سرنوشتي كه براي احساسم رقم زدي بيزارم. از خودم، از تو بيزارم. از صداي خودم، از صداي تو در گوشم، بيزارم. از نگاه يخ زده ام كه به دنبال چشمان بي روحت مي گردند بيزارم. از دستانم كه روزي فكر مي كردم كه ديگر هرگز فاصله انگشتانش خالي نخواهد ماند از دستان تو كه دستانم را واحد كرده بود، بيزارم.

چه پاداش گران بهايي در ازاي ِ عشقم پيشكش ام كردي، دست دلت درد نكند...
|+| نوشته شده توسط فائزه م در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387  |
 فروغ فرخزاد
 

خاطرات

باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت

باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
که ز چشمت به دل من تابید

باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد تو را نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود

یاد آن شب که تو را دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق

یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
که سراپای وجودم را سوخت

رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد

آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت

 

|+| نوشته شده توسط فائزه م در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387  |
 سایه ی سرگردان ... هوشنگ ابتهاج
 

 

پای بند قفسم باز و پر بازم نیست
سر گل دارم و پروانه ی پروازم نیست
گل به لبخند و مرا گریه گرفته ست گلو
چون دلم تنگ نباشد که پر بازم نیست
گاهم از نای دل خویش نوایی برسان
که جزین ناله ی سوز تو دمسازم نیست
در گلو می شکند ناله ام از رقت دل
قصه ها هست ولی طاقت ابرازم نیست
ساز هم با نفس گرم تو آوازی داشت
بی تو دیگر سر ساز و دل آوازم نیست
آه اگر اشک منت باز نگوید غم دل
که درین پرده جیزن همدم و همرازم نیست
دلم از مهر تو درتاب شد ای ماه ولی
چه کنم شیوه ی ایینه ی غمازم نیست
به گره بندی آن ابروی باریک اندیش
که به جز روی تو در چشم نظر بازم نیست
سایه چون باد صبا خسته ی سرگردانم
تا به سر سایه ی آن سرو سرافرازم نیست

 

|+| نوشته شده توسط فائزه م در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387  |
 افسانه خاموشی ...

چه خوش افسانه می گویی به افسون های خاموشی
مرا از یاد خود بستان بدین خواب فراموشی
ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگیرم
که من خود غرقه خواهم شد درین دریای مدهوشی
می از جام مودت نوش و در کار محبت کوش
به مستی ، بی خمارست این می نوشین اگر نوشی
سخن ها داشتم دور از فریب چشم غمازت
چو زلفت گر مرا بودی مجال حرف در گوشی
نمی سنجد و می رنجند ازین زیبا سخن سایه
بیا تا گم کنم خود را به خلوت های خاموشی

 

|+| نوشته شده توسط فائزه م در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387  |
 
 

       دي كوزه گري بديدم اندر بازار

          بر پاره گلي لگد همي زد بسيار

            وان گل به زبان حال با او مي گفت

                 من همچو تو بوده ام مرا نيكو دار

|+| نوشته شده توسط فائزه م در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387  |
 
                                                                                                                                     
 
من را تو به راه عشق خواندی ممنون
                 از بابت عشق دل ستاندی ممنون
حتی به رقيب اگر مرا بفروشی 
            با من دوسه روز از اينکه ماندی ممنون
 
|+| نوشته شده توسط فائزه م در یکشنبه چهارم اسفند 1387  |
 

وقتی دلت تنگ است و لبانت پر از سکوت
وقتی هیچ اشتیاقی درون حوضچه چشمانت نیست
وقتی سبوس زندگانی ات در باد گم می شود
وقتی لهجه شیدایی هزاران به گوشت نمی رسد
وقتی هیچکس تو را نازنین خطاب نمی کند
درهای اسمان که بسته نشده است
دستانت را به سو ی رنگین کمان ها بلند کن
یکی هست که تو را پس ابرهای تیره وشاید زلال (نازنین)صدا کند...

 

 

|+| نوشته شده توسط فائزه م در یکشنبه چهارم اسفند 1387  |

محل قرار گيري کد آمار گير
تعداد بازديدها:

 

 
 
بالا